دلنوشته های من برای تو
وقتی که دلم تنگ می شود 
لینک دوستان
لینک های مفید

استاد الهیات

بعد از تعطیلی کلاس, خداحافظی کوتاهی با دوستانش کرد و به طرف فروشگاه به را افتاد ؛چند قلمو ی تازه و یکی دوتا رنگ روغن برداشت . رنگهای زرد ,آبی تیره , سیاه و سفید 

شاید همین رنگها کافی بود موضوعی که  امروز استاد برایش داده بود آنقدر آسان بود که می توانست یک ساعته کار تابلو را تمام کند.

پشت پنجره ایستاد غیر از سیاهی چیزی نبود آسمان شب در عین زیبایی تاریک و ساکت بود .

چند روزی گذشت هنوز چیزی از تابلو نکشیده بود. هر روز ساعتها به آسمان خیره می شد اینهمه زیبایی و سکوت را نمی شد در یک بوم کوچک جا داد. تازه داشت معنی دیدن را می فهمید

 

اکرم نجاتی

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 23:52 ] [ اکرم ]

سپاس از همه دوستانی که با پیامهای تبریک لحظاتی مهمان این خانه فقیرانه بودند . با آرزوی سالی پر از شادی توام با موفقیت برای تک تک دوستان مجازی و واقعی

[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 23:3 ] [ اکرم ]

با آرزوی سلامتی و شادکامی برای تک تک دوستان عزیز




[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 14:27 ] [ اکرم ]

همه اش انتقاد میکنی
همه اش ایراد میگیری
دوست داری عوض بشم
دوست داری همه کارام به دلخواه تو باشه
مثل تو فکر بکنم
مثل تو حرف بزنم
مثل تو زندگی کنم
اگه روزی عوض بشم دیگه من نیستم
دیگه خودم نیستم منم میشم مثل تو
آدما که عوض بشن دیگه خودشون نیستن
بخاطر خودم کنارم بمون نه بخاطر چیزهایی که شاید روزی در من تغییر کند
ا . نجاتی

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 15:27 ] [ اکرم ]

می خوابم نه اینکه خسته ام فقط به دنبال رویاهای گمشده ام هستم انگار چشمانم برای دیدنت از من مشتاقترند که اینقدر سنگین اند

اکرم . نجاتی

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 9:26 ] [ اکرم ]

کاش شبی چون مهتاب جاری شوم در دریای نگاهت


ا . نجاتی

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 10:43 ] [ اکرم ]
...

هر روز از آتش  دلم

چشمانم

تاول میزنند!!

اکرم . نجاتی

[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 9:58 ] [ اکرم ]

امروز با من بود بی آنکه لحظه ای با من باشد
دستش در دستم بود اما از من دور بود .آنقدر دور که صدای فریاد نگاهم را هم نشنید
با من حرف میزد اما صدایش از دور دستها می آمد
امروز نفسهایش هم سرد بود .آنقدر سرد که تنم لرزید
دور باش اما نزدیک من از نزدیک بودنهای دور می هراسم


اکرم . نجاتی

[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 9:5 ] [ اکرم ]

اسمان زیبای شهرم , امشب را من بغض میکنم تو گریه کن
امشب من سکوت میکنم تو فریاد بکش
کسی برای اشک تو دلیل نمیخواهد
اما اگر من گریه کنم باید هزار بهانه برای گریه هایم بیاورم
امشب من بغض میکنم تو بجای من ببار


اکرم . نجاتی


برچسب‌ها: باران, آسمان, بهانه, گریه, بغض
[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 8:13 ] [ اکرم ]

دوست دارم همه بدانند تو همان مخاطب خاص قصه های منی
تو باور همیه اندیشه ها و فکرهای منی
تو کلمه به کلمه ی نانوشته های منی
همان که مدتهاست برایت مینویسم
تویی که دور از منی اما همیشه در فکر و ذهنمی
تویی که هستی اما کنارم نیستی
تو همان مخاطب خاص منی

اکرم .نجاتی

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 9:42 ] [ اکرم ]
دوستان زیادی در مورد پست اخیرم سوال کرده بودند

من یک مادرم و سینه ام خاستگاه عشق است

من دخترم و با چشمانم آرامش را هدیه میدهم

من همسرم و شریک سنگین ترین بارهای همسفر زندگیم هستم

من یک زنم

من میخواهم بنویسم , حرف بزنم فرقی نمیکند حرفم تخیل باشد یا شعله هایی از یک عشق سوزنده زیرا میدانم هر کلمه به کلمه اش درد و عذاب زنان سرزمین من است که سالهاست بخاطر زن بودنشان محکوم به سکوت شده اند من زبان گویای هم جنسان خودم هستم مینویسم و خواهم نوشت نه به شعر و نه به نثر بلکه کلمه ها را نقاشی خواهم کردتا تصویربغض های نشکسته باشد.

من هم روزی عاشق بودم و ... اما شاعر نیستم تا تخیلاتم را به تصویر کشم من فقط دردهایم را قلم میزنم .


اکرم . نجاتی

[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 1:24 ] [ اکرم ]

قلبم مال توست و دستانم مال دیگری ...چگونه خودم را تقسیم کنم که عادلانه باشد؟
یا تو هم قلبت را به من بده یا من دستانم را پس بگیرم...



اکرم .نجاتی

[ سه شنبه سی ام مهر 1392 ] [ 0:44 ] [ اکرم ]
دلم یک تو میخواهد

از همان تو هایی که نگاهم کنی

انگشتم را در دستت بگیری و فشارش دهی

همان تویی که بیتاب و بیقرارم باشی

برا دیدنم  سر از پا نشناسی و دوریم را دریا دریا گریه کنی

دلم دلی را میخواهد که هنوز دلتنگم است .

دلم تو را میخواهد که بگوید تو فقط تو ...تو ...تو



 اکرم . نجاتی


[ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 ] [ 16:42 ] [ اکرم ]

وقتی برای عشقمان به لحظه ای قناعت میکنی آرزو میکنم به آرزویت برسی اما آرزوی من همیشگیست و غیر ممکن .من فقط به رویاهایم دلخوشم‬

 اکرم . نجاتی

[ یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ] [ 8:42 ] [ اکرم ]

زیر نور سفید چراغ و سرمای گزنده شب وسکوتی آلوده به صدای پای رهگذرانی که سرگردان دنبال سرنوشت خویشند .
چه کسی همهمه درونم را خواهد شنید ؟
مسافری که لقمه گاز زده اش را در دست گرفته و غرق در رویا زیر مهتاب درگوشه ای از پارک کنار خیابان نشسته است ؟ یا کودکی که خود را در تاریکی پنهان کرده...
نه کسی صدای شکستنم را نخواهد شنید
من در غربتی بی انتها اسیرم و هیچ کس ...آری هیچ کس فریاد رسم نیست حتی تو ...تویی که این روزها بیشتر از همیشه محتاج بودنت هستم .میترسم از آمدنت اری میترسم آمدنت آنقدر دیر شود که از همه آرزوهایم چیزی جز یک سنگ سیاه و سرد و یخ زده چیزی نمانده باشد.
اکرم . نجاتی

[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 10:47 ] [ اکرم ]

گفتم که جای خالیت را با خاطره هایت پر میکنم اما نشد
گفتم با دیگران پر میکنم باز هم نشد
هیچ چیز جای خالیت را پر نکرد فقط خودت باید باشی تا این جای خالی پر شود...

اکرم . نجاتی

[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 10:46 ] [ اکرم ]

چه اتفاق تلخی بود رفتن تو
وقتی مرا به دست بغض و تنهایی سپردی
من از همان روز اسیر لحظه های بی تو بودنم
پشت میله های حسرت
که از رفتنت در دلم ماند
اکرم . نجاتی

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 12:34 ] [ اکرم ]

چشمان شهریوریت  را حتی اگر پشت قلب دی ماهیت پنهان کنی باز گرم است میسوزاند دلی را که در حسرت دیدارت لحظه لحظه آب میشود . من تیر ماهیم و گلوله اتش و تو دی ماهی هستی و کوه یخ در آغوشت کشیدی و سردم کرد یخ زدم خاموش شدم تا اب نشود دلی که همه دنیای من است .

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 10:21 ] [ اکرم ]

دیروز عطر نفسهای تو در شهر پیچیده بود و من
در هوایی که تو بودی نفس می کشیدم
امروز هوا خالی از عطر توست
چقدر دلتنگ نبودنت هستم
یک لحظه از نگاهت یک جرعه از دریایی است که هر شب خوابش را میبینم
و هر صبح بیاد ساحل زیبایش دوباره زنده میشوم
...
برگرد این شهر بدون تو خالی از همه چیز است.

اکرم. نجاتی

[ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ] [ 19:20 ] [ اکرم ]

عاقد وقتی برای اولین بار پرسید که دوشیزه محترمه خانم سمانه آیا حاضرید شمارا با مهریه 14سکه بهارآزادی و 14 عدد شاخه گل محمدی به عقد آقای سعید داوری در بیاورم سمانه ساکت بود و زیر چشمی نگاهی به سعید انداخت، سعید چشم غره ای رفت که زود باش بله رو بگو ، سمانه ارام ابروهایش را بالا انداخت و نیم خندی روی لبانش نشست.برای دومین بار که پرسید چشم غره سعید همانند لبخند سمانه عمیق تر شد.این بار سمانه فشار بازوی سعید را روی بازوی خودش حس کرد.دل تو دل هیچکدامشان نبود.سروصدا نبود و همه ساکت بودند.تا اینکه عاقد برای بار سوم سوال را پرسید ، سمانه دلش لرزید.این آخرین لحظات بود بعد از سالها جنگ و مبارزه.بعد از سه چهاربار خودکشی نافرجام سعید و اعتصاب غذاهای مکرر سمانه. آن روز همه ارزوهایشان به واقعیت می رسید و داشتند معادله حل نشده عاشقان هرگز به هم نمی رسند را حل میکردند.سمانه در همین فکرها بود که سعید با آرنجش به بازوی سمانه زد و گفت: جواب بده آخه..و سمانه بعد از چند لحظه مکث با صدای لرزان گفت: با اجازه بزرگترها بله

.. همه چی به دلخواه خودشان بود ، یک عروسی باشکوه و مجلل مهمتر اینکه دو تا خانواده بعد مدتها به نفع بچه ها آتش بس داده بودند و بالاخره یه خونه دو نفره نقلی دور از دوتا خانواده تو یه شهر دیگه وماه عسل یک هفته ای به انتالیا.

این دو ، سالها بود که برای رسیدن به هم مبارزه کرده بودند و الان کنارهم بودند.

سعید لحظه ای چشم از سمانه بر نمیداشت سمانه با چشمان درشت و قد کشیده و پوست سفیدش واقعا زیبا بود. لب های رنگ پریده و خشکیده اش طراوت و شادابی تازه ای گرفته بود و با لبخندی که بر لب داشت جذاب و زیبا شده بود ، حتی صورتش هم گل انداخته بود و درست مثل الهه زیبایی شده بود.موهای بلند و سیاهش کنار صورتش ریخته شده  بود و نرمی و زیبایی آبشار را داشت.واقعا این همه زیبایی در یک نفر اورا بیش از حد جذاب می نمود. سعید دستهای سرد سمانه را می گرفت و می گفت نمیخوام تو این یه هفته ازم دور شی حتی یه قدم . سمانه هم به سعید می نازید. موهای بور و چشم های آبی و هیکل درشت و خوش اندام سعید, نماد یک مرد جذاب بود.نگاه نافذ و مهربان و موهای لختش که تا شونه ها ریخته بود قیافه اش را معصومتر نشان می داد و شبیه پسر بچه های شیطون شده بود.

یک هفته به سرعت تمام شدهمه لحظات با هم و کنار هم بودند خرید میکردند  برای تفریح میرفتند و ساعتهای بیکاریشان را کنار ساحل می گذراندند  و بالاخره روز برگشت به ایران رسید. در این یک هفته هر دو گوشیهایشان را هم خاموش کرده بودند تا کسی مزاحم لحظه هایشان نشود سعی بیخیال کار شرکتش بود و همه کارهایش را به دوستش هادی سپرده بود و سمانه هم برای یک هفته از دفتر هواپیمایی و جهانگردی که انجا کار میکرد مرخصی گرفته بود روز اخر تصمیم گرفتند شب را کنار ساحل بگذرانند.شب از نیمه شب گذشته بود و هردو خسته گوشه ای نشستند. سمانه به شانه های سعید تکیه داده بود و خودش را زیر بازوان مردانه اش پنهان کرده بود . سعید میخواست حرف بزند اما تردید داشت که سمانه قبول کند. بالاخره نفس عمیقی کشید و با یک سرفه کوتاه خودش را برای گفتن حرفی که چند روز بود توی دلش سنگینی می کرد آماده کرد.سمانه متوجه شده بود برای همین نگاهی کرد و پرسش گرانه سرش را تکان داد. وقتی نگرانی و خواهش را توی چشمان سعید دید لبخندی زد و

 گفت:باشه هرچی تو بگی..سعید لبخندی زد و خودش را جابجا کردو گفت:ندیده و نشنیده؟  وبعد از مکث کوتاهی ادامه داد.سمانه میخوام یه خواهشی بکنم.نمیخوام از فردا سرکار بری.سمانه انتظار شنیدن هرچیزی ا داشت الا این حرف وچیزی نگفت. اونشنیده قول داده بود ولی براش سخت بود. او کارش را دوست داشت. سالها بود که کار کرده بود و سرپای خودش ایستاده بود و حالا...

صبح آماده شدند تا برگردند.ساعتها بود که حتی یک کلمه هم باهم حرف نزده بودند.سمانه مثل یک پرنده که لال شود و نخواند ، حتی یک کلمه هم حرف نزده بود.شب قبل را هم بدون شب بخیر خوابیده بود.

...

یک ماه از ازدواجشان گذشته بود و سعید هرروز بهانه گیرتر میشد. هر روز به بهانه ای بداخلاقی می کرد و سمانه را محدودتر می کرد. اول مانع سرکار رفتنش شد، دوست نداشت همسرش تنهایی بیرون برود. تلفن هارا محدودتر کرده بود.ارتباط هارا کمتر و کمتر کرده بود حتی اجازه نمی داد خانواده سمانه به دیدنشان بیاید. سر هر اتفاق کوچکی اورا به باد کتک می گرفت و وقتی ناله های   سمانه را می دید اورا در اغوش می گرفت و همراه او گریه می کرد. خودش را می زد تا سمانه پا در میانی کند. کبودی های بدن سمانه هرروز بشتر و بیشتر و بدن نحیف و لاغرش , لاغرتر میشد.

حالا سعید بیشتر شبیه زندان بان بود تا همسر. زندان بانی که با شکنجه زندانی اش لذت می برد.

جسم نحیف سمانه هر روز نحیف تر می شد و شکایتی نمیکرد. همه ی شکنجه هایش را تحمل میکرد بخاطر لحظه ای که سعید با تمام احساس اورا بغل میکرد و سرش را به سینه مردانه اش فشار میداد و انگشتانش را لابلای موهای سمانه می برد و با صدای بلند گریه میکرد.

ماه ها گذشت و هر روز وضعیت بد تر میشد. سمانه روزها بود که حرفی نزده بود حتی یک کلمه وسکوت کرده بود. توان بلند شدن نداشت. مثل یک عروسک چوبی خشک گوشه تخت افتاده بود و فقط چشمهایش بود که حرف میزد. سعید هر روز صبح ساعتها اورا در آغوش می کشید ، حرف میزد، گریه میکرد ، می خندید و التماس میکرد شاید کلمه ای حرف بزند. روزی یکی دوساعت سرکار میرفت و به کارهای شرکت رسیدگی می کرد و بر می گشت غذا درست می کرد و لقمه لقمه در دهان سمانه می گذاشت.ساعتها نگاهش می کرد. از آن همه زیبایی و طراوت چیزی جز دو چشم نگران و مهربان نمانده بود.پای چشمانش گود افتاده بود.خسته و رنگ پریده شده بود و سعید هر روز نگاهش می کرد و قلبش از جا کنده می شد. بعد مثل دیوانه ها بلند می شد حرف می زد داد می زد ، گریه می کرد و التماس می کرد.

آن ها همزمان با شروع سال و فصل بهار زنگیشان را شروع کرده بودند، سال به نیمه رسیده و خزان از راه نرسیده بود اما پاییز زودتر از همیشه به این خانه آمده بود. سمانه فقط چند لحظه چشمانش را باز میکرد . خانواده نگران سمانه و سعید ماه ها بود که متحیر بودند. نه زنگی و نه تماسی . یکی دو روز بود که دیگر حتی از خانه کوچکشان صدایی شنیده نمی شد  حتی صدای گریه ها و خنده های سعید. همسایه ها که نگران شده بودند پلیس را خبر کردند.

 بعد از بررسی جسد بی جان سمانه را که روی تخت افتاده بود و شاید یکی دو روز از مرگش می گذشت را پیدا کردند و سعید که مانند مجسمه ای روبروی او نشسته بود ، نه تکانی می خورد نه حرکتی می کرد. مثل یک مرده متحرک حتی حرف هم نمی زد.به خانواده هر دو اطلاع داده شد و بعد از بررسی خانه نامه ای را پیدا کردند که تاریخ ان مربوط به 3 ماه پیش بود و امضای سمانه پای نامه بود:

به نام خدا

الان حدود یک ماه از ازداجمان می گذرد.سعید هر روز بداخلاق تر اما مهربانتر می شود. نمی توانم حتی برای لحظه ای از او دل بکنم . دوست دارم تمام شکنجه هایش را تحمل کنم بخاطر لحظا ای که مرا عاشقانه در اغوش می کشد. گاه از شدت عشقی که در چشمان سعید است می ترسم . دیوانه وار نگاهم می کند. نیروی عجیبی در چشمتنش است که وادار به سکوتم می کند. جنون و عشق ، اورا مست و دیوانه کرده است . گاه مانند کسانی می شود که در خلسگی حرف می زنند و راه می روند، خودش نیست. می گویند جنون عشق است و من تصمیم گرفتم تسلیم عشق او شوم . برای همین سکوت میکنم و دیگر حرفی نخواهم زد حتی یک کلمه . تا او عاشقانه از عشق خویش لذت ببرد.

ما هها از این اتفاق گذشت. مادر سمانه از دست دادن تنها فرزندش را طاقت نیاورد و خیلی زود به سوی دخترش پر کشید و سعید همچنان ساکت و ارام و بی صدا در گوشه تختش در یک بیمارستان روانی نشسته بود و دیگر هیچ چیز مانند گذشته نبود . حتی سعید که حالا بیشتر شبیه اسکلتی متحرک شده بود و جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمانده بود.

گاه باور نداریم که عشق دیوانگی است . کسانی هستند که واقعا عاشقند .و عاشقان واقعی همیشه دیوانه اند و جنون عشق بالاتربن درجه این دیوانگی است.

 

[ دوشنبه چهارم شهریور 1392 ] [ 9:49 ] [ اکرم ]

کاش میشد لحظه ها رو اسیر کرد و نگه داشت تا هر وقت خواستی دوباره تکرار بشند


اکرم نجاتی

[ دوشنبه چهارم شهریور 1392 ] [ 9:44 ] [ اکرم ]

چند قدم رفت و دوباره ایستاد به پشت سرش نگاهی انداخت و به عکسی که ماهرانه اما سرد و بیروح روی سنگ حکاکی شده بود نگاهی انداخت 

دلش گرفت و پاهاش سست شد نمیتونست بره اما منتظرش بودند باید میرفت کاغذی را که توی مشتش فشار داده بود به صورتش نزدیک کرد و بویید دوباره و دوباره قلبش تندتر میزد تو رفتن تردید داشت نمیخواست بره ولی قسمش داده بود و نمیتونست این قسم رو بشکنه برگشت و دوباره کنار سنگ سیاه و سرد قبر نشست دستش رو روی تراشهای سنگ کشید و با صدای بلند گریه کرد سرش را بین دو دستش محکم گرفته بود دیگه نمیتونست تحمل کنه نامه رو دوباره باز کرد و خواند 

سلام مهرداد عزیزم

روزهاست که منتظر آمدنت هستم اما نیامدی امروز خواهرت گفت که برای دیدن دختر یکی از اشناهایتان به شهر خودت رفتی خواهرت گفت که هیچ کس موافق ازدواج من و تو نیست و این کشمکش و اختلافات بین دو خانواده بخاطر دوست داشتن من است .

خواهرت گفت: باید آرزوی زندگی با تو را به گور ببرم وگفت که تو دلت با دیگری است و من مانع این تصمیم تو شده ام .خواستم بگویم من آرزوهایم را به گور میبرم تو برو خوشبخت باش حالا که هیچکدام از خانواده های ما کوتاه نمی آیند و راضی به این وصلت نیستند من از تو جدا میشم ببخشید که مجبور شده بی خداحافظی برم برای دیدنم بیا و تنهایم نگذار 

                  عاشقت لیلا

نامه رو تو جیبش گذاشت و با عجله دور شد موبایلش را از روی صندلی برداشت و روشن کرد و پایش را روی پدال گاز فشار داد صورتش خیس بود و بادی که از پنجره ماشین به صورتش میخورد خنکش میکرد اما درونش پر از اتش بود موبایلش پشت سر هم زنگ میخورد میدانست عاقد و مهمانها منتظری او هستند .هر لحظه  ضربان قلبش تند تر و تندتر میشد نفسهایش سخت و دردناک شده بود و چشمانش به جاده بود که ناگهان صحنه ای او را سرجایش میخکوب کرد ترمز شدیدی کرد و ردپای لاستیک تا چند متر  روی آسفالت کشیده شد.لیلایش بود با همان چادر براق و گل گلی اش . وصورت مهربانش که با چشمان درشت و زیبا به او خیره مانده بودند میدانست که مریم برای بردن او آمده است پیاده شد و به سمتش دوید و اورا در آغوش کشید این اولین بار بود که عشقش را در آغوش خود و میان بازوانش حس میکرد صورت لیلا از شرم و حیا قرمز بود و میسوخت  مهرداد لحظه ای خود را کنار کشید و گفت من آماده ام میتونیم بریم مریم خنده ای کرد و گفت : کجا؟ 

مهرداد با تعجب و تاکید گفت تو مگه برای بردن من نیامدی ؟؟؟لیلا که تازه متوجه منظور مهرداد شده بود گفت ؟ نه  !! من فکر کردم که تو برای بردن من آمده ای .فکر کردم همه چیز را فهمیدی و آمدی تا منو با خودت ببری 

آرام آرام بدن مهرداد سرد میشد پاهایش مثل یک تکه گوشت شده بودند دستانش حرکت نمیکرد چندین بار خواست لیلایش را صدا بزند اما نشد

 دکترها بعد از ازمایشهای فراوان علت بیماری مهرداد را هیجان زیاد تشخیص دادند از آن به بعد بود که لیلا هر روز ویلچر مهرداد را که بیشتر شبیه تکه گوشتی بود که توان هیچ کاری را نداشت با خود می کشید اما لبخند زیبایی گوشه لبهایشان برای همیشه ماندگار شده بود. مهرداد هیچوقت نتوانست بپرسد که ان سنگ قبر برای چه بود. ولی لیلا چند باره برایش تعریف کرده بود که خانواده اش اورا مجبور کردند که مدتی دور باشد وزیر آن سنگ قبر چیزی جز مشتی خاطرات و آرزوهای برباد رفته چیزی نمانده بود و مهردا هیچوقت متوجه نشد که ان نامه دست خط لیلایش نبود و فقط چند سطر  نوشته بیروح بود که دستان ستمگری کلمه به کلمه اش را تایپ کرده بود .

پایان


برچسب‌ها: داستان کوتاه
[ جمعه یکم شهریور 1392 ] [ 11:30 ] [ اکرم ]

خیال امدن که به سرت میزند خوشم . اما امدنت مثل عکس ماه روی آب است, دارمت اما فقط خیالت را ؛ بین  من و تو و داشتنت فاصله هاست . وقتی ندارمت پر از خیال توام پر از شوق داشتنت و وقتی هستی پر از اندوهم  اندوه بودنت و نداشتنت. نمیدانی چه دردی دارد بدانی که بهترین هدیه خدا دست توست ولی مال تو نیست.

اکرم نجاتی

[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 8:48 ] [ اکرم ]

شاه بیت شعر و غزلم تویی
دفتر شعرم بنام توست
قصه ام برای تو
غصه ام برای تو
تو تکرار میشوی و بی تکراری
تو آغاز بی پایانی
...
نامت مستم میکند
یادت هستم میکند
...
شهرزاد قصه هایت میشوم
هزار و یک شب که نه هزار و یک سال هم از تو بگویم
این قصه بی پایان است
تکرار میشوی اما..
تو همان تکرار بی تکراری

اکرم . نجاتی


برچسب‌ها: تکرار
[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ 9:38 ] [ اکرم ]

 

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم .... اللهم عجل لولیک الفرج




همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...

چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...

خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...

یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 19:39 ] [ اکرم ]
دومان تک داغلار باشیندا

شبنم تک گوللر اتکینده

گوز یاشی تک نگارین گوزونده

هر صبح سنی گوزلرم

گلسن غملریم باشا چاتار

ایته رم مهربان گوزلرینده

اکرم نجاتی


[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 10:23 ] [ اکرم ]
مهربان من بگو سرگرم کدام تقدیری که من اینگونه فراموش شدم

وکدامین زیبای خفته خواب از چشمانت ربوده که دیگر به خوابم هم نمیایی

بگو نگاهت رنگین کمان کیست که روزهای ابریم اینگونه بی پایان است

بگو که مهمان کدامین بزمی که اینگونه مست و سرخوش گشته ای

نباشی بی تو اسیر سیاه چالی میشوم که جلادهایش هر روز تا دم گرداب مرگ میکشانندم

و هر روز به هزار ضربه تازیانه مهمانم میکنند . خون دل میخورم و آه سرد نفس میکشم

هوای بی تو بودن اینجا سرد و تاریک است و نفسها یم یخ زده

من لحظه لحظه میمیرم و تو سر گرم بزمی

کاش میدانستم کیست آن رقیبی که اینگونه تو را اسیر خویش کرده ؛ شاید آنوقت بیایم و چند روزی شاگرد مکتبش شوم تا رسم دلربایی از تو را بیاموزم

اکرم نجاتی

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 11:8 ] [ اکرم ]
قهوه هایم را تلخ و تنها می نوشم

تو بیا به اندازه یک چای خوردن کنارم باش


اکرم نجاتی

[ جمعه چهاردهم تیر 1392 ] [ 14:20 ] [ اکرم ]

تنم لمس دستان تو را میخواهد تا سرد و سخت شوند و انگاه که با من هم آغوش میشوی دیگر چه فرقی میکند زیر تلی از خاک باشم یا افتاده در میان صحرایی بی انتها چون کنار تو هستم سرد و ارامم مثل سنگ مثل همان بانوی سپید پوشی که در میان خیالها و رویاهایش خوش آرمیده است.
وقتی تو لمسم کنی شاید بشنوم که یکی به دوست داشتنش اعتراف کند و صدایم کند انوقت دیگر هیچ قطره اشک گرمی دلم را نخواهد لرزاند و هیچ فریادی بیدارم نخواهد کرد

اکرم نجاتی

[ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ] [ 10:32 ] [ اکرم ]


در کوچه پس کوچه های شهر که پا میگذارم هر روز میمیرم و باز به امید دیدارت زنده میشوم شاید باز روزی برگردی و دستانم را در دستانت بگیری و با خود تا اوج ببری. خاطراتم را تکه تکه میکنم و دور میریزم اما وقتی قدم در این کوچه های لعنتی میگذارم دوباره می رویند و سبز میشوند. بگو چه کنم در این تنهایی غریب بگو چگونه تاب بیاورم لحظه های بی تو بودن را . فردایم را بی تو کم دارم



اکرم نجاتی


[ دوشنبه دهم تیر 1392 ] [ 22:54 ] [ اکرم ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امروز می نویسم تا برای فردا بماند خواستی بیا و دفتر دلتنگیم را ورق بزن شاید سطری از این دفتر ,خاطرات مشترک من و تو باشد.

استفاده از مطالب این سایت با ذکر نام نویسنده بلامانع است (تمامی مطالب این وبلاگ دست نوشته خودم می باشد و از مطالب هیچ سایتی استفاده نشده است.)
لینک های مفید
امکانات وب